رضا قليخان هدايت
1997
مجمع الفصحاء ( فارسي )
من نبودم آشنا با آب و آذر پيش ازين * عشق او كرد آشنا با آب و با آذر مرا پيش داور بردم او را فتنه شد داور بر او * تا ز رشكش داورى افتاد با داور مرا چون ز درد دل بناليدم ز من باور نداشت * كاشكى ديدى دلم تا داشتى باور مرا گر طبيبان از گل و شكّر علاج دل كنند * او همى درد دل آرد زان گل و شكر مرا هر زمان گيرد بعمدا زلف را در زير لب * تا نمايد دود دوزخ بر لب كوثر مرا و له ايضا پرهيز كرده بودم و سوگند خورده نيز * كز بهر كام دل نشوم فتنهء بلا ازبسكه كرد چشم تو نيرنگ و جادوى * پرهيز من هدر شد و سوگند من هبا پشتم دوتا نه از پى آن شد كه عشق تو * بارى بر او نهاد ز انديشه و عنا گم شد دلم ز دست و به خاك اندر اوفتاد * كردم ز بهر جستن او پشت را دوتا تا عشق تو رها نكند جان من ز دست * من كى كنم ز دست سر زلف تو رها درّ گرانبهايى و دارم ترا عزيز * آرى عزيز باشد درّ گرانبها اى صاحبى كه اهل سخن را به مدح تو * گفتارها روان شد و بازارها روا گويند كوه و چشمه بود در ميان بحر * آنان كه كردهاند به بحر اندر آشنا اين ممكن است زان كه تو در بحر طبع خويش * هم كوه حلم دارى و هم چشمهء سخا هركس كه با تو قصد جفا و ستم كند * از آسمان ستم كشد از اختران جفا ور بايدت گواهى از پار تا كنون * طغرل تكين بس است و قدر خان بر اين گوا هر دو بساختند و به رزم تو تاختند * گردن فراختند ز كبر و ز كبريا آن را گمان نبود كه گريد بر او اجل * وين را خبر نبود كه خندد بر او قضا نابرده يك گروه غنيمت سوى ختن * بردند صد گروه هزيمت سوى ختا آلوده گشت گردن گردان به خون دل * گفتى فروزده است بشنگرف توتيا فرمان شاه شرق سر خصم را ز تن * چون گند نازدوده بتيغ چو گندنا هريك فكنده از سر و تن مغفر و زره * وز بيم جان گرفته به كف ركوه و عصا برداشته است كوه ز سر سيمگون كلاه * وان در شده است باغ به زنگارگون قبا